روزهای دلتنگی

عاشقی دردسری بود نمی دانستیم                              رهبرم چون پدری بود  نمی دانستیم

غفلت آمد که ما قافله را گم کردیم؟                            وای بر ما که دوباره پسر فاطمه را گم کردیم

 

نمی دانم که سلام کنم یا خداحافظی پس آن را به قلبم می سپارم

سلام آقا جان

به خدا سوگند نمی شود رفتنت را باور داشت و یا شاید نمی خواهم باور کنم، آخر نبودنت را چطور تاب بیاوریم

دیدار و برکت سخنانتان در لحظه ی تحویل سال ندیدن آن لبخند زیبا در ملاقات شعرا، خانواده ی شهدا، دانشجویان، سخنرانی ها در پی پرده ی آبی، نگاه های نافذ و مقتدری که همانند صلابت کوه های استوار که هم رنگ دل گرمی و هم مزه ی آرامش و حمایت بود را چه باید کرد؟ تصورش هم نفس را بند کی آورد و بغضی چنان گلو را می فشارد که خرد شدن استخوان را می توان شنید، و آنچه مرهم است و توانی است برای گذران، زیبائی است، چنان زیباست که ثانیه ها، ساعت ها، روزها و حنی سالهایمان را به زیبائی زیبا خواهد کرد.

و از آن زیباتز آنکه در مقابل غم، اندوه و سوگ بزرگی که بر قلب هایمان سنگینی می کند ضبافت و جشنی است مه در ملکوت برپاست.

چرا که سالها دلتنگی یارانی که عاشقانه پرکشیده اند به سرآمد امام عزیزمان، حاج قاسم، همراهان انقلاب و همزمان جنگ، سرداران و سربازان به دیدار و استقبال پاسدار انقلاب، ایران و مردم خواهند آمد.

و مدت ها خارات را مرور خواهند نمود و این برکت این سرزمین است...

و در آخر وای از روزهای دلتنگی و ندای قلبم...

خدانگهدار آقاجانم!!!

 

به قلم مجتبی عادل