میان دو آسمان شب‌ها برایش طولانی‌تر شده‌اند

. نه به خاطر تاریکی، بلکه به خاطر فاصله‌ای که حالا میان او و خانه‌اش افتاده است. او قبل از شروع جنگ، فقط برای یک سفر کاری کوتاه به ایران آمد. قرار نبود بماند. قرار نبود روزها به هفته و هفته‌ها به بی‌خبری و نگرانی تبدیل شود. خانه‌اش، همسرش، زندگی‌اش همه در عمان جا مانده‌اند. هر بار که گوشی را برمی‌دارد و تماس می‌گیرد.، صدای مردی را می‌شنود که سعی می‌کند قوی باشد؛ اما سکوت‌های بین کلماتش، حقیقت را آشکار می‌سازد. دلتنگی، چیزی نیست که بتوان پنهانش کرد. اما سخت‌ترین بخش ماجرا، برای او نه خودش است، نه حتی این دوری ناخواستهبرای او، همه‌چیز در یک تصویر خلاصه می‌شود: کودکی یک‌سال‌ونیمه که هنوز معنی «فاصله» را نمی‌فهمد. فرزندشان حالا با صدای پدر بزرگ می‌شود، نه با آغوشش. با تصویر پدر روی صفحه موبایل می‌خندد، نه با لمس صورتش.گاهی دست‌های کوچکش را به سمت صفحه دراز می‌کند، انگار که می‌خواهد فاصله را کنار بزند اما نمی‌تواند. او شب‌ها وقتی تماس تمام می‌شود، گوشی را کمی بیشتر در دستش نگه می‌دارد. انگار اگر زودتر قطع کند، چیزی برای همیشه از دست می‌رود. نگرانی‌ها هم کم نیستند؛ از امنیت، از آینده، از این‌که «کی برمی‌گردد؟» سؤالی که هیچ‌کس جواب دقیقی برایش ندارد. با این حال، میان تمام این اضطراب‌ها، یک چیز هنوز پابرجاست: امید. امید به روزی که دوباره درِ خانه باز شود، کودک در آغوش پدر آرام بگیرد، و این روزهای دور، فقط به یک خاطره دور تبدیل شوند. این روایت، فقط داستان یک نفر نیست؛ داستان بسیاری از خانواده‌هایی است که جنگ، آن‌ها را نه فقط از سرزمین‌شان، بلکه از «همدیگر» جدا کرده است. از طمع قدرت مردانی که یدک کش نام مرد اند.

نوشته خانم مونا عادل